مثل اين که قرار نيست اين دکان تعطيل شود. از اين که هنوز وقت می کنم که يکی دو خط بنويسم اگرچه مزخرف هنوز خوشحالم. به غم نرسيدم و احساس زنده بودن را دارم. اين احساس مهم است و ما می دانيم٬ ما؟ ما يعنی چه کسانی؟ اين را نمی دانم ولی به گمانم ما دايره بسته ای ست از انسانهای شناخته شده اطراف من يعنی دايره ای به مرکزيت من پس گور پدر ما!!!
اين همه ما ما ما کردن مثل گاو که فايده ندارد. اين عربده کشيدن وقتی سودمند است که وجود نداشته باشد.
تا چند وقت ديگر ۲۶ ساله می شوم و هنوز مانند يک الاغ سرم در آخور بی آب و علفی ست که صاحبش به خيال خود قصد دارد آن را خراب کند و رويش آپارتمان بسازد اما من نمی گذارم. اين آخور متعلق به من است. سالهاست که در ميان علفهای آن می چرم و عر عر عر می کنم. اين تنها يادگار دورانی ست که آز آن خاطراتی دارم. خاطراتی به شيرينی علف صبحگاهی درست وقتی که شبنمهای خنک روی آن جا خوش کرده اند
من خواست
سلام
شايد اين که بعد از ۳۹۵ روز بخواهم چيزی در اين وبلاگ بنويسم مسخره باشد اما جذابيت دنيا هم به همين چيزهای مسخره است. ما مسخره به دنيا می آييم و مسخره از آن زندگی می کنيم اما جدی می ميريم. ای کاش جای اين ها کمی جابه جا می شد. شايد اين جا را طی مراسمی با حضور رئيس جمهور محبوبمان و ساير مسئولين ارشد تعطيل کردم و رفتم پی يک دکان ديگر پس تا کلاشی بعد بدرود
چشم چشم
دو چنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگال
سلام!امروز پر بود از خستگی.تا دلت بخواد سرم رو به ديوار کوبيدم و کلی خنديديم.اسپيلبرگ اتاق کناريه ما هست.همه اينجان.کلی جات خاليه.راستی!امروز يه چيز قشنگ ديدم.سرهنگ سرشو بريده بود و بعد همه رو فرستاده بود که برند بجنگند.من رو بگو! گفتم مگه من چيم از اون تپاله کمتره؟ من هم سرمو بريدم يه هو افتادم تو يه لوله هر چی می رفتم جلو تموم نمی شد که.اخرش هم هنگ سرهنگ منو له کردند.خيلی سخت بود، جونم بالا اومد تا له شدم. امروز فهميدم که کوررنگی دارم.چون هيچ وقت نمی دونستم سال که نو می شه و ميگن همه جا سبزه همه جا قشنگه،يعنی چی؟ آخه من همه چيزو به رنگ گه می ديدم.من که اين رنگ سبز رو نديدم تا حالا.ولی الان می دونم که کوررنگی دارم. مثلآ حالا می دونم چرا هر وقت که تو اون بلوز رو می پوشيدی و من می گفتم : اَه،باز که اين گهو پوشيدی، ناراحت می شدی.حالا می فهمم چرا هميشه چشاتو انقدر بدرنگ می ديدم.امروز هم واسه اين خودمو گه کردم که بشم رنگ چشات.ولی انگار شدم رنگ يه چيز ديگه مگه نه؟ البته بگما من هنوز خل و چلم.اينو خودم هم می دونم. ولی اخه نامرد روزگار! تو هم می تونستی به جای اين که منو بياری بندازی اينجا يه جور ديگه باهام تا کنی.د آخه نالوطی! اگه قرار بود چشمه بد بيفته رو ما که تو همون خراب شده هم می افتاد،چه حاجت به اينجا اومدن، اگه تو اين خيالی که ما يکی فراموشت کنيم زرشـــــــــــــــــــک! بنوش به ياد لب تشنه ی حسين.البت که ابشو!نه اين که يهو بی هوا چار تا دونشو بندازی بالا به ياد اون مظلومو بعد بگی فلونی نگفت.نکنه همين يه جو آبرو رو هم برداری بريزی تو جوبو خلاص.داشتم چی می گفتم؟......آهان،خلاصه اين که بهش گفتم دلت باس با من اينجوری باشه صافه صااااف عينهو اب چشمه،می خوام اگه خدای نکرده اون ته مهای دلت ريگی چيزی چسبيده حتا اگه ريگ رنگی باشه ببينمشون.بکنمشون.نه اين که وقتی خبردار شم که ريگا رو دسته يه غريبه ببينم.صد بار بهت گفتم.چی گفتم؟با ما به از اين باش که باااا خلق خدايی.
هی هی هی!آفتاب لب بام خانه ی ما بود عشق!و تنهايی شبگردی مردی ....که ديوار ته کوچه را خيس می کرد....
واااااااااای!! ديدی چی شد؟آخ ببخشيد،نه با تو نيستم.حواسم نبود زدم چشم بغل دستيمو از حدقه دراوردم(وای! عزيزم!ببخش.به خدا حواسم نبود.تو رو خدا گريه نکن!) چی کارش کنم حالا؟داره جيغ می کشه، آهان ببخش الان بر می گردم(..................)
خب! چی؟نه نه نه ! فقط يه کوچولو کشتمش.آخه هميجور جيغ می کشيد.اگه سرهنگ می فهميد باز دوباره سرشو بر می داش تا لهم کنند.من که ديگه حوصلم نمی شه له بشم.خب عزيز! مثه اين که دارن چک می کنند که ببينند خوابيديم يا نه؟اين نامه رو همين الان واست می فرستم.از همين بغلت می کنم و گازت می گيرم. بابای!
جيریــــــــــــنگــــــــــــــ ! شيشه می شکند و سنگی کاغذ پيچ شده به درون اتاقت می افتد....
رواق منظر چشم من قتلگاه توست
و حالا هيچ چيز مثل يک نخ سفيد آرامش به من نمی دهد. نه خانه و نه هيچ چيز ديگر.سرنوشت انسان هميشه آن چيزی ست که خود نمی خواهد و من در وانی از سرنوشت غرق می شوم. سرنوشت چشم های کوری دارد درست مثل قانون و حالا به اين احساس می رسم که در اينجا چهار زندان است/به هر زندان دو چندان نقب/در هر نقب چندين حجره...
اما جالب اين جاست که ديگر حجره ای هم باقی نمانده تا در آن بنشينيم و هر شب در رويايمان زنی از وحشت مرگ از جگر برکشد فرياد. لثه هايم باد کرده و درد میکنند.خودم می دانم که دليلش چيست.اما چون کاری نمی توانم برايش انجام دهم آنقدر رهايش می کنم تا خون از ميانه ی دندان هام بيرون بزند و فيلتر سفيد زيبايم هم سرخ شود.کاش می شد که با کلمه آه کشيد.چقدر خوب می شد.روزگار بدی شده و من هم بدتر از روزگار!
نه اين که بخواهم چس ناله کنم نه!اما واقعآ چيز ارزشمندی وجود ندارد که حتا آدمی به خاطرش گريه کند.اما من آن چيز را پيدا می کنم و بعد هم يک دل سير زار میزنم.اين روزها اگر گريه نکنی میگويند غمی در وجودت نيست.اين مزخرفترين حرفیست که میتوان زد. و من هر روز اين حرفهای مزخرف را میشنوم.
بدبختی اينجاست که همه انتظار دارند و تو حق نداری از کسی انتظار داشته باشی.زمانی به خودت میايی که تنها کاری که در طول عمرت انجام دادی راضی نگهداشتن ديگران بوده که آن را هم معمولآ خراب کردهای. میبينی کسی نيست که به خاطر تو کاری بکند٬عملی انجام دهد که تو راضی باشی و به جايی می رسی که : همه از تو راضی اما تو از همه ناراضی.خنده دار است اما اين جمله شده ملکهی ذهن من.اين هم از آن جمله هايی ست که شامل عموم نمی شود و می توانی آن را در کمد يا صندوق شخصی ات پنهانش کنی و از داشتنش به خودت ببالی. جلوی آينه بايستی و در حالی که برق شادی چشمهايت را درخشان کرده به خودت تبريک بگويی.
دسته گلی ميان حنجره من
ننوشتن هم برای خودش راهی ست که هر کسی در انتخاب آن آزاد است همان طور که من آزاد بودم.اما اين وسط چيزی می ماند که هيچ کدام نمی توانيم منکر آن شويم.حسی که هيچ گاه خاموش نمی شود. در روزنامه ی شرق مطلبی در موردخوليو کورتاسار چاپ شده که در اين مطلب جايی از قول کورتاسار عنوان می شود:يک نويسنده ی واقعی کسی ست که وقتی می نويسد کمان را تا ته می کشد و سپس آن را به ميخ آويزان می کند تا برود با دوستانش چيزی بنوشد.
خوليوی عزيز! من از اين جا اين نامه را برای تو می نويسم که حالا حتا نمی توانی بخوانيش و اين لذت بخش ترين امکانی ست که جهان برای من باقی می گذارد.من می نويسم در حالی که کورتاسار و ديگر نويسندگان واقعی نمی توانند بخوانند حتا هاينريش بل حتا جويس و ... و همه ی ديگرانی که در همين سه نقطه خلاصه می شوند.
خوليوی عزيز! زه کمان من پوسيده! اگر آن را بکشم حتم پوست صورتم که هر روز سعی در تميز نگهداشتنش داشته ام ( و حالا ديگر مهم نيست که هنگام چرخش صورتم اشعه ی آفتاب روی صورتم سُر بخورد يا نه) خراشی بر می دارد که برای ديدنش بايد بليتی بخری و در حالی که پوست تخمه های جويده در دهانت را تف می کنی و با انگشتت مرا به بغل دستی ات نشان می دهی بگويی: همش اداست.اين روزا بازيگر خوب کيميا شده...
چيه؟ نکنه می خوای بزنی زيرش؟ اينجوری نيست؟ قسم بخور که نيست.نه!نه! قسم هم فايده نداره! راستشو بخوای بهت اطمينان ندارم خوليو! تو آدمو بدجوری می چزونی.هميشه هم دوست داشتی که آدمو غافلگير کنی.هی! با توام پسر! چرا گوش نمی کنی؟ انقدر اين گربه های بدبختو نترسون. يادته يه بار با هم قورباغه ترکونديم؟ يادته؟ها ها ها يادش به خير. واسه اين که اون يه نخ سيگار رو از پاکت روخاس کش بريم من يه کتک مفصل خوردم.اما پسر هيچ وقت فکر نمی کردم که يه بار قورباغه بترکونم.اون سيگار لعنتی رو که گذاشتی زير زبون قورباغه همون موقع دلم واسش سوخت. يادش به خير! چه قدر قشنگ باد کرد بعد هم يهو مثه بمب ترکيد. يه چيزو می خام همين جا اعتراف کنم. احساس می کنم الان جای اون قورباغه هستم.امروز و فرداست که بترکم. اگه يهو ترکيدم قول بده منو فراموش نکنی
تقديسی از جنس سراب
اشاره: با توجه به نيازي كه در خود احساس كردم مبني بر مرور ادبيات جهان زين پس مطالبي را كه در مورد ادبيات جهان مي بينم و نيز خود برداشت مي كنم در اين وبلاگ خواهم گذاشت. در مورد اولين شخص(هاينريش بل) توضيحي وجود دارد و آن اين كه دليل انتخاب وي به عنوان اولين نويسنده تنها علاقه ي صرف شخصي به اين نويسنده و كتاب عقايد يك دلقك اثر اوست و هيچ دليل ديگري نيز در اين انتخاب دخيل نبوده ضمن اين كه گفتني ست هيچ يك از افراد و مكان هاي موجود در اين مطالب خيالي نيستند و همه در جهان پيراموني ما يافت مي شوند.
مروري بر آثار هاينريش بل(قسمت اول)
هاينریش بل را شايد بتوان به عنوان نويسنده اي شناخت كه در همه حال خود را موظف به انسان بودن و تفكر مي دانسته است.البته اين نظر را بايد بر مبناي معناي كلمه ي انسانيت در فرهنگ لغات گوناگون بررسي كرد كه با توجه به گستردگي و عظمت اين فرهنگ ها اين كار شدني نيست و در اين جا انسانيت تنها از ديد كلي آن بررسي مي شود يعني انسانيت!
به هر حال همان طور كه ذكر شد هاينريش بل نويسنده ي آلماني هميشه بر اعلام حضور خود در جامعه پافشاري مي كرده است.چرا كه مي بينيم او در مقاله هايش نسبت به هر آن چه در روزنامه ها مي خواند، در راديو مي شنيد، يا در تلويزيون مي ديد واكنش نشان مي داد..يكي از مشهورترين اين واكنش ها مقاله اي ست تحت عنوان"آيا اولريكه ماينهوف خواستار مهلت است يا جواز امان؟" كه در شماره ي دهم ژانويه ي 1972 در"دراشپيگل" به قلم بل چاپ شد و او در اين مقاله مطلب " گروه بادرماينهوف همچنان به قتل و كشتار ادامه مي دهد" كه در روزنامه ي بيلدتسايتونگ نوشته شده بود را مورد نقد و هجمه قرار مي دهد.وي روزنامه را متهم مي كند كه " ديگر نه فاشيست پنهان، نه شبه فاشيست ، بلكه فاشيست عيان است. پر از اتهامات بي اساس ، پر از دروغ ، پر از كثافت و لجن پراكني."
جالب اين كه مقاله ي بُل در نوع خود مشهورترين مقاله در تاريخ مطبوعات آلمان غربي است، آن چنان كه تا ماه ها پس از چاپ اين مقاله در تمام رسانه، بحث پيرامون اين مطلب همچنان داغ بوده و تمامي مردم كشور به دو جناح طرفداران و منتقدان بُل تقسيم شده بودند. البته در اين ماجرا(بحث بر سر مقاله ي هاينريش بُل) نكته ي جالبي وجود دارد و آن اين كه بحث ها حول قصد اصلي بُل، يعني روش غير دموكراتيك بيلدتسايتونگ نبود، بلكه بحث بر سر زباني بود كه بُل به كار گرفته بود.
هدف از عنوان كردن اين مثال رسيدن به نوع مقاله نويسي هاينريش بُل است.در مقاله هاي او مي توان به راحتي ميل وافر به سمت قصه گويي و داستانسرايي را دريافت. بُل در نوشتن مقاله ها سعي بر عنوان كردن مطلب مورد نظر خويش در لواي داستاني همراه با راوي ، ابتدا و انتهايي همچون داستان، و پايان بندي دارد.در اين زمينه نمونه هاي بسياري وجود دارد كه در مطالب بعدي به حتم به آن ها نيز ارجاع خواهم داد تا نوع نگاه و نگرش بُل را به جامعه ي آلمان ، آن هم آلمان پس از جنگ جهاني دوم، را دريابيم.
وقتي چيزي براي عوض كردن نداريم
نگاهي كوتاه به داستان مرگ هري #اثر ريموند كارور
داستان مر گ هري قسمتي از يك دفتر چه ي خاطرات است كه قرار بوده ما(مخاطب) را با نوع وقوع حادثه اي آشنا سازد كه راوي خود بخش اصلي اين ماجراست.
در اين داستان راوي به بيان زندگي خود پس از مرگ صميمي ترين دوست خويش(هري) مي پردازد و اين طور عنوان مي كند كه:<از وقتي هري مرده همه چيز تغيير كرده.مثلآ همين كه من اين جا هستم.تا سه ماه ناقابل پيش كي فكرش رو مي كرد من اين جا توي مكزيك باشم و هري بيچاره هم مرده و دفن شده باشد؟هري!مرد و دفن شد اما فراموش نشد.>
شروع داستان با اين جمله كه پس از مرگ هري همه چيز تغيير پيدا كرده ناخودآگاه ذهنيت ما را به سمت و سويي مي كشاند كه نويسنده به دنبال آن است.در واقع كارور در اين داستان با زيركي خاصي به دنبال وارونه جلوه دادن حقايقي ست كه به تبعيت از رفتار و اعمال راوي خود به وجود مي آورد. اين که ما نيز با راوی در غم او همراه باشيم و حتا المانهايی که او در مورد غم و اندوه خود به ما می دهد آن قدر باور کردنی و ملموس هستند که هرگز به ذهن هم متبادر نمی شود که شايد خود وی نيز در اين ماجرا دستی داشته باشد. اين که چرا خبر مرگ هری بايد از راديو و تلويزيون پخش شود و چرا پليس بايد ماجرا را پيگيري كند خود بر مسئله ي اصلي داستان مي افزايد.ضمن اين كه راوي هيچ تمايلي به بازگويي نوع مرگ هري ندارد و در واقع از آن فرار مي كند.
اما نقطه ي ديگر داستان كسي ست به نام جوديت كوچولو كه معشوقه ي هري بوده و حال راوي رفته رفته نسبت به او احساسي در درون خود مي يابد كه در نهايت نيز خود به آن اعتراف مي كند. راوي داستان مرگ هري به طرز عجيبي ميل به بازگويي چگونگي ايجاد تغييرات به وجود آمده پس از مرگ هري دارد و همين امر باعث مي شود كه بعضي وقتها مرگ هري_ و اين كه شايد پليس نزد او نيز برود_ را با ديدي ديگر نگاه مي كنيم. اين كه راوي مدام به توانايي هاي هري اعتراف مي كند.به اين كه چطور همه جا به راحتي مي چرخيد و هرطور كه مي خواست زندگي مي كرد.راوي اصرار زيادي بر بزرگ نشان دادن هري دارد و دوست دارد از او يك اتوپيا! بسازد كه در نهايت با كشاندن معشوقه ي هري به سمت خود ضربات نهايي را بر ذهن خواننده وارد كند.اما مهم ترين نقطه ي داستان جايي است كه راوي به راحتي از كنار مرگ جوديت نيز مي گذرد.به گفته ي او جوديت شب هنگام از روي قايق( اين قايق متعلق به هري بوده و هري نيز پيش از مرگ آن را به نام جوديت كرده) و بدون ايجاد هر نوع صدايي به درون آب مي افتد و چون شنا كردن را هم بلد نبوده بنابراين غرق شده است. و راوي نيز با همين خيال نوشته هاي خود را به پايان مي برد و در نهايت مي گويد كه:
اين طور به ذهن ام خطور مي كنه كهدارم درست همون كارهايي رو انجام مي دمكه هري مي خواست انجام بده.اما كي مي تونه حالا درباره اش توضيح بده؟گاهي فكر مي كنم به دنيا اومدم كه خانه به دوش باشم.
_____________________________________________________________
#اين داستان در نشريه ي هنگام شماره ي ۲۳با ترجمه ي مصطفي مستور چاپ شده است.
چه کسی در ما پنهان است؟
گويا بحث سرقت ادبی کم کم می رود تا به بحث داغی تبديل شود.و حالا با مطلبی که از بهنام باوندپور در مجله ی نگاه نو خوانديم و اشارات و ارجاعاتی که بهنام باوندپور با آوردن آن ها از کتابی به نام« انهدوانا» و مقايسه ی آنها با کتاب «جامعه» علی عبدالرضايی انجام داده است بی گمان کمی تأمل می کنم و شايد می کنيم که:خب!اين هم حرفی ست.
علی عبدالرضايی بی گمان پيش از آن که شاعر خوبی باشد بازيگر خوبی ست.اين را می توان از جنجال هايی که طی اين چند سال ايجاد کرده و همچنين از شعرخوانی ها و اداهای او در خوانش شعر نيز دريافت.هنوز يادمان نرفته که پس از چاپ شينما چطور با افشين شاهرودی رفتار شد و يادمان هست که علی عبدالرضايی چه نقشی در ايجاد اين ملغمه داشت. اين را بايد کسانی جوابگو باشند که سعی در روکردن علی عبدالرضايی به عنوان برگ برنده شعر دهه ی هفتاد داشته اند و عجيب که هنوز هم دارند!! البته بايد گفت عبدالرضايی بعضی جاها شاعريت خود را به رخ عده ای ديگر کشيده است(البته اين امر مشروط بر عدم ارائه ی مستندات و مواردی ديگری همچون بهنام باوندپور است) و خود را با تکيه بر اين کارها شاعری بزرگ قلمداد می کند. او شاعری ست که بر تأثير سيستم شعری خود بر شعر سالهای آتی ايمـــــــــــــــــان دارد! و بی گمان اين ايمان تا آنجا نيز پيش می رود که او برای خود خرقه ای دست و پا کند و بعد هم پوشاندن اين خرقه بر ديگران و ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد. اما راه هايی که پس از اين پيش روی عبدالرضايی نهفته است:
۱- اين که او در اولين فرصت تمام نسخ مربوط به کتاب « انهدوانا» را در تمام پهنه ی گيتی جمع کند و آنها را يکجا آتش بزند!!
۲- علی عبدالرضايی اعتراف کند که با بعضی ها چه کرده که اين طور سنگ او را به سينه می زنند و با بعضی ها چه نکرده که از اين کار بيزارند؟
۳-زامپانو می تواند يک کار بهتر و اساسی تر انجام دهد که به نظر من اين گزينه بهترين است.اين که تمامی انسانهايی را که خود به دنيا آورده و پرورش داده ــ تا بعدهايی که اکنون باشد برای او و در مدح او بنويسند ــ را از پس پرده بيرون آورد و بعد هم اگر دفاعی بايد انجام دهد خب! انجام دهد و اگر نه٬ بايد کسی را محکوم کند باز هم اين کار را انجام دهد.
در اين جا نيز نمونه هايی از مواردی که باوندپور عنوان کرده را برای شما ذکر ميکنم.البته قبل از آن گفتنی ست که کتاب «انهدوانا» منتخبی ست ازاشعار هفده شاعرايرانی مقيم در خارج از کشور که علاوه بر اشعار آنان ٬شامل مقاله ها و ترجمه هايی در مورد شعر نيز می باشد و در سال ۱۳۷۷ چاپ شده است. و اما تطبيق ها:
۱- مثل اين که/مثل هميشه باشد/مثل هم./مثل اينکه هميشه باشد/مثل خستگی از مثل هميشه(بهزاد کشميری پور٬انهدوانا٬ص ۱۳۹)
مثل اينکه مثل هميشه بايد مثل همه باشم مثل خسته ام از مثل هميشه از همه!(علی عبدالرضايی٬جامعه٬ ص ۲۴)
۲-آن سو هگل و کاهگل هر دو٬سه چيز بودند(حسين فاضلی(نانام)٬انهدوانا٬ص ۱۶۰)
ديواری که آقای هگل برد بالا کاهگلی بود؟(علی عبدالرضايی٬جامعه٬ص۱۱)
و۳ــ ......و......
و اما ماجرا به همين جاها ختم نمی شود.مطابق گفته ی بهنام باوندپور عبدالرضايی حتا در جوابهای خود در کتاب با شاعران امروز: گفت و گو با شاعران نسل نو نيز از مطالب و نظرياتی که در کتاب فوق الذکر موجود بوده و عمده ترين آن مربوط به کپی برداری(عجب واژه ی متهورانه ای) از سخنان آرامش دوستدار( که من خود برای اولين بار نام ايشان را می شنوم که حتم گناه از من است که پيگير نبوده ام) است که علی عبدالرضايی سخنان وی را در قالب نظريات سيستم شعری خود و پيشنهادات و انتقادات خود به و از شعر ايران ارائه داده است.به هر حال اميدوارم علی عبدالرضايی اگر مقصر است دست مقصر را در اين جريان بگيرد و ببرد و اگر هم نيست با دليل و منطق از خود دفاع کند.حالا به ياد می آورم که چطور بعضی ها دم از اوريژينال بودن می زدنند.
عبدالرضايی خود می گويد:
اگر بپرسند می گويم هستم
اما چه کسی
کيستم؟
من اختراع کسی نيستم
بدون شرح
فکر می کنم که می توانم يک شيشه پر از چشم را بکوبم روی زمين و بعد هم همان طور که سيگارم را روشن می کنم از ميان پيچ و خم دودهای سفيد چشم بدوزم به سپيدی چشم ها٬مردمک های سياه و سبز و خاکستری.
امان از اين فکرهای پليد و شومی که نمی گذارند سرم به کار خودم باشد و به اين فکر کنم که اين شيشه از آسمان افتاده پايين٬همين طوری افتاده و من نبايد به دلايل وجودی اش فکر کنم.
می گذارمش توی بوفه ی پذيرايی.هر کس که ببيندش حتمآ به اين فکر می کند که از آغامحمدخان قاجار آن را به ارث برده ام و می رود که رگ و ريشه ام را پيدا کند.مثلآ توی آلبوم های عکس همان طور که سئوال های بی مورد می پرسد طوری که به خيال خودش من نمی فهمم٬ عکس های قديميتر را هم نگاه می کند شايد که يک شاهزاده ی قجری را بيابد و بعد هم بلند بگويد که:« ايناهاش.ديدی که هستی و انکار می کنی. من تا آن شيشه ی پر از چشم را ديدم فهميدم که تو هم هستی.از همان ها هم معلوم بود که تو بايد رگ و ريشه ای داشته باشی.ديدی بالاخره دروغت را فهميدم؟»و من تنها پوزخندی می زنم که يعنی درست فهميدی.من هستم و حالا که اين را فهميدی به يک فنجان قهوه ی داغ دعوتت می کنم.
شاپور اولين کسی ست که شيشه را می بيند و می دانم که تا ته و توی قضيه را در نياورد ولم نمی کند.باشد٬عيبی ندارد٬من آماده ام شاپور.....
عمارتهايی هر چه غريبتر!
اين روزها مشغول خوانش مجموعه داستانی از کورت ونهگات هستم به نام «اپيکاک». در اين مجموعه داستانی به نام «عمارت هايی هر چه با شکوهتر» وجود دارد که آدم با خواندنش به اين موضوع پی می برد که هر انسان دنيايی است که می تواند همه چيز را آن طور که دوست دارد ببيند و لمس کند.
گريس در اين داستان زنی است که خانه ی خود و ديگران را همان طور می بيند که در ژورنال های تزيينات خانه .
شوهر گريس فکر می کند که زنش را خوب می شناسد. راوی همسايه ای است که تازه به منزل نزديک خانه ی گريس و جورج(شوهر گريس) آمده است و او نيز که همسر خود را درگير با رؤياهای گريس می بيند به نوعی سعی در تخريب گريس در نظر خواننده دارد و اين تخريب ها مخصوصآ در مواقعی که راوی برای گريس دل می سوزاند مشخص می شود. اما اين گريس است که پيروز می شود و در نهايت نيز خواننده در اوج سرخوشی از رسيدن به اين احساس که تمامی زوايای پنهان داستان را کشف کرده پس از يکسری اتفاقات معمولی در می يابد که در تمام اين مدت شخص ديوانه و آن حلقه ی گمشده ی داستان نه گريس که شوهر او جورج است. جورج در انتهای داستان تمام سعی و تلاش خود را برای خوشحال کردن گريس نقش بر آب می بيند و احساس می کند که واقعيت نه در ذهنيت اوست و نه در ذهنيت گريس. بلکه واقعيت در ديد و نگاهی نهفته هست که هر يک به زندگی دارند.
شب شعر شاعران معاصر انقلاب اسلامی در شیــــــراز
و حالا شب شعر شبانه آفتاب شيراز را در حافظيه داريم. جالب اين که اخبار مربوط به آن از ابتدای هفته تکه تکه به گوشم رسيد و انگار که آقايان می ترسيدند که از همان ابتدا همه چيز را بگويند. ابتدا شنيدم و شنيديم که منوچهر آتشی به شيراز می آيد.بعد هم نام م.آزاد به گوشمان خورد و فهميديم که حتمآ خبری هست.
به هر حال موضوع وقتی جالب شد که نام افرادی همچون حسين آهی و قيصر امين پور و ساعد باقری و فاطمه راکعی نيز از پس کاروان آتشی و ديگری به گوش رسيد و بعد هم عنوان خبری آن که با عنوان شب شعر شاعران معاصر انقلاب اسلامی از دست اداره ی ارشاد شيراز بيرون آمد.
ابتدای هفته گمان می کردم که اسب سپيد وحشی باز هم می خروشد. اما حالا تنها غروب خورشيد را بر پشت کفلش می بينيم.
آقای آةشی! من نه از نزديک شما را ديده ام و نه علاقه ای به اين امر دارم. اما دوست داشتم که جمله ی افسوس را بگويم برای آ» همه سالی که فکر می کردم....
بيوقتـــــی*
گم می شود هر آنچه در اين خانه
فی الفور جای گمشده را جـن پر می کند.
مرئی که نيست جـن
جـن يک فضای کوچک خالی ست
در يک فضای کوچک خالی
تا آن فضای کوچک خالی٬خالی ست
جـنی موقتی
از ناگهان به حرف می افتد
و حرف او
دقت که می کنی
خود يک فضای کوچک خالی
در يک فضای کوچک خالی ست
تا آن فضای کوچک خالی٬خالی ست.
گفتم.نگفتم؟
گفتم:
گم می شود هرآنچه در اين خانه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*: برگرفته از کتاب: روزنامه ی تبعيد اثر حسن عالی زاده
يک نفر بوده ام...
و حالا از همه چيز می گذرم. مادر باز هم صدايش را بلند می کند٬مثل همان وقتی که امير جای من ايستاده بود يا افشين٬ باز هم همان که : قل هزار بار٬صلوات هزار بار٬ آيت الکرسی هزاربار و .... و تا من نگويم که مادر! من بر می گردم تا همين يک هفته ی ديگر می آيم.
اما مادر چشم می اندازد روی هره ی پنجره ی خانه ای که سمانه پشت آجرهاش نفس می کشد و می گويد بالاخره که: برگشتنت هم برای من نيست٬درست مثل رفتنت....
يک نفر بوده ام...
و حالا از همه چيز می گذرم. مادر باز هم صدايش را بلند می کند٬مثل همان وقتی که امير جای من ايستاده بود يا افشين٬ باز هم همان که : قل هزار بار٬صلوات هزار بار٬ آيت الکرسی هزاربار و .... و تا من نگويم که مادر! من بر می گردم تا همين يک هفته ی ديگر می آيم.
اما مادر چشم می اندازد روی هره ی پنجره ی خانه ای که سمانه پشت آجرهاش نفس می کشد و می گويد بالاخره که: برگشتنت هم برای من نيست٬درست مثل رفتنت....
ما با هم.....
دانه دانه که رهايشان کنم می افتند پايين و بعد تو می خواهی که بشماريشان٬اما من می دانم که حتمآ آرام می زنم پشت دستت که نکن!
تو گريه می کنی و دوان دوان می روی خودت را بچسبانی به دامن مادرت اما من زودتر از تو اين کار را می کنم. تو با پشت دست اشکهايت را پاک خواهی کرد انگار که من مادرت را اسير کرده باشم.گريه نکن جوجه!گريه نکن.
من حتمآ رهايش می کنم تا تو بچسبی اش. حالا که دانه دانه راهاشان می کنم تو می روی به سمت جانماز من. کوچکی اما بعد از اين همه کتک خوردن يعنی نمی دانی که نبايد بروی؟
داد از غم تنهايی
من هم می دانم که بايد هر چيزی را نگفت.اما خب ديگر آدمی هست و هزار عيب و مرض.يک دفعه به سرم زد که همه اش را بگويم. نمی دانی چشمهاش وقتی که به آدم نگاه می کردند چه کششی داشتند.خودم هم نفهميدم چطور خر شدم و همه چيز را گفتم. حتا آن تکه پارچه ی قرمزی را که تو پاره کردی٬آن را هم گفتم.البته کار تو هم کم شده حالا٬نمی خواهد چيزی بگويی٬فقط جنسش را يادم نمی آمد که چی بود.خودت هم چند بار گفته بودی اما يادم نمانده بود. اسليت بود يا اسپيل؟ چيزی شبيه به اين بود مگر نه؟
هزار وعده ی خوبان يکی وفا نکند!
ای نسل نو
ای تو
در مقبره های خاک
تاريخچه ی نسل کهن را
پيدا کن
و من اين جام! نه جايی که نشود لمسش کرد.جايی که همه ی دارايی من نشسته و انگشتهام می سوزند آن جا٬خب می دانم که تو هم هستی٬تو هم کارها کردی تا حالا که نشسته ای اين جا و من راحت نگاهت می کنم.اما......
نه؟!
حالا احساس می کنم که همه ی تارعنکبوتهای دنيا هم که جمع شوند من ديگر مگسی نيستم که کور باشم.
بگذريم! پس می ماند چيزی و چيزهايی که نگفتنشان به صلاح آحاد شما ملت غيور است.شما ملتی که تمام درآمدتان از راه وصله کردن جاهای خالی تان است.
من امروز (که گذشت) فردا را به باد تمسخر خواهم گرفت.
امروز --------------------------------------> باد تمسخر
من خالی شده ام که بگويم:....
حالا از هر چه که گفته باشیم فرقی نمی کند. من با تمام «بی» ها راه می روم و چشم ام را می گذارم روی طاقچه تا سوم و هفتم و دهمین روز بگذرد و تو نباشی تا آب بپاشی روی هر چه کاشته ام. من که کورم و نمی بینم، همان دیدمان کم را هم گذاشتم آنجا برای خرجی
خانه ات که حالا قدر نمی دانی و تفم می کنی روی سنگفرش های داغ کف حیاط.
باشد هر چه که اين جاست مال تو٬اما لااقل آن چشم را که می گذاری کف دستهام تا ببرمشان٬نمی گذاری؟
پس من اين جا کاری ندارم که بمانم روی زمين. تو هم که نمی بينی اين ها را که راه از چاه می کشند بيرون. تو هم که نمی بينی٬می بينی؟.... نه... نمی بينی... هيچ کدام تان
نمی توانيد ببينيد.
دست از روی اين چشم های لوچ برداريد کسی اين جا نمرده که می خواهيد دوبيتی هاتان را غالب کنيد.
شروه های تو هم راه به جايی نمی برد که اين شتر مست از پشت غروب آفتاب پا بلند می کند.
سنگ قبری برای پي!
در جا زدم زمان را
تا رنگ آسمان را
گودال خواب کردم.
بر بالای سنگ٬ عکس يک سنگ بتراشند که عقابی زرين را بر پشت خود نشانده و فلسفه می خواند. سمت چپ يک تکه گچ بگذارند که با آن نامی نا نوشته مانده و بر سمت راست چشمی از يک زرافه که زيبا و آرام پلک می زند.
پايين سنگ مجسمه ای از نيم تنه ی زن و مردی که سال ها چشم بر چشم داشتند و چشمشان سنگ شد.
